تبليغاتX
دردونه مامانش و دردونه باباش
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
دردونه مامانش و دردونه باباش
این دردونه که می بینین تک ستاره ماست!

مامانش و مهراد دارن صبحونه می خورن. مامانش لقمه های کوچولو کوچولو برای مهراد میگیره و می چینه رو میزش که یکی یکی بخوره. اون وسط برای خودش یه لقمه بزرگتر میگیره. مهراد لقمه بزرگو می خواد و مامانش بهش جواب می ده که این لقمه گندس! دهن مهراد کوچیکه برای همین باید لقمه های کوچولو بخوره. بعد لقمه بزرگو میذاره تو دهن خودش. مهراد با چشمای گرد شده داد می زنه:"مامانششششش نخوییییی!(نخور به زبان مهرادی!) گندسسسسس!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامانش

مامانش نوشت: کودکی در خانه دارم که صدایم می کند"مامانش" و همسری که می خواندم"قاصدک". عاشقانه دوستشان دارم و عاشقانه دوستم دارند. همین مرا بس که این دو آوا در روزگارم باقی بمانند.

روز مادر و روز زن مبارک همه دوستانم.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط مامانش

مامانش نوشت: این هم اولینی دیگر است! اولین سیلی جانانه از طرف مادر به فرزند! از آن سیلیهایی که جای انگشتانت روی صورت کوچک پسرت می ماند!  راستش پشیمان هستم اما وجدان درد ندارم! خودم هم در عجبم که چطور وجدان دردی در کار نیست! چه می توانستم بکنم؟ بعد از این همه روزهای طولانی و کند، بعد از این همه سنگینی، من مادرم اما قبل از انکه مادر باشم، انسانم. با همه کاستیها و تواناییهای شگرف یک انسان. برای یک لحظه کم آودرم. بهانه گیریهای کوچک و مداوم پسرک در میان سیل عظیم روزمرگیها، فراتر از تمام مرزهایم بود. و خوشحالم که دستان کوچکی دارم.

مامانش نوشت 2: پسرکم قبلا هم چند بار رو  دستی خورده بود از مادرش اما این بار اولین باری بود که گریه کرد. رو دستی ها را همیشه به بازی می گرفت . نمی دانم چرا فکر می کرد دارم با او بازی می کنم. اما این بار انگار واقعا فهمید که کتک خورده و جالبتر از همه این بود که آرامشش را هم باز از من می خواست. دنبال آغوشم بود. انگار می خواست مطمئن شود که هنوز دوستش دارم. که طردش نکرده ام. اما من عصبی تر از آن بودم که بتوانم پناهش دهم. رفت سراغ باباشتانش.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط مامانش

یه راهکار مفید: اگه با شیر پاستوریزه دادن به بچه ها مشکل دارین یه توصیه روانشناسانه اینه که یواشکی چند تا از خوردنیایی که فسقل دوست داره بندازین ته لیوان مثلا اسمارتیز، پاستل، و .... بعد یک سوم لیوانو شیر بریزین و  اول خودتون با یه نی شیرو بخورین و بعد یه کم بالا پایین بپرین و شادی کنین که شیرو خوردم و لیوان به من جایزه داد. بعد برای فسقل خانم که حالا کنجکاو شده همین برنامه رو اجرا کنین. این روش در 90 درصد موارد جواب می ده

واکنش وروجک خانه مامانش و باباش به این راهکار: اول دستشان را تا مچ فرو کردند داخل لیوان که شاید جایزه مربوطه را به چنگ بیاورند! بعد که اخمهای مامانش را دیدند، تشریف بردند از کشوی مربوطه یک قاشق برداشته و با کمک آن قاشق جایزه مورد نظر را از ته لیوان خارج نموده و میل فرمودند!

مامانش نوشت: مهراد قبلنا راحت شیر می خورد ولی بعدش دکترش که دید خیلی داره شیر می خوره گفت این همه شیر براش خوب نیست و در نتیجه شیر روز مهراد قطع شد.الان که شیر شبش به یه وعده اونم ساعت 7 صبح کاهش داده شده( به خاطر دندوناش) دیگه باید دوباره روزا شیر بخوره اولش مامانش هر کاری می کرد مهراد شیر نمی خورد این راهکارم که اینجوری شد، بعدش مامانش هر نیم ساعت یه بار از مهراد می پرسید شیر می خوری؟ اونم می گفت نه تا اینکه از نه گفتن خسته شد و یه بار گفت اره! از اون موقع دیگه شیر می خوره البته نه خیلی زیاد، در حد نصف لیوان ولی همینشم خوبه. بالاخره از خر شیطون اومده پایین!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط مامانش

دیروز کلاس بادبادک یه بازی خییلی ساده به مهراد و مامانش یاد دادن که بس که سادس به فکر آدم نمی رسه که بچه ها انقدر ازش لذت ببرن و بالا پایین بپرن! می شینی رو زمین، یه دستمال کاغذی می ذاری رو صورتت و پووووووف، فوتش می کنی تا پرواز کنه و برقصه و بچرخه و بیافته رو زمین. مهراد که غش کرده بود از خنده و هیجان و بالا پایین پریدن! آخرشم دستمال کاغذی رو ریز ریز کرده بود و می ذاشت کف دستش و پوووووووف! پرند جون می گفتن که این بازی علاوه بر شادی و هیجان تو تقویت ششهای بچه ها خیلی نقش داره.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط مامانش

جناب مهراد پرونده قطوری دارند در جهت جیش پرانی مخصوصا بعد از حمام که ترگل ورگل می ایند بیرون و حوله تمیز می پوشند، دوست دارند که جیش بفرمایند و دوباره برگردند حمام. در همین راستا مامانش قبل از خروج از حمام خواهش می کند: مهراد جیش کن که بیرون جیش نکنی همه جا کثیف بشه. پاسخ می شنود: جیش ندارم. بابا بخیه(بخره)! حالا پیدا کنید جیش فروشی را!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط مامانش

چند تا اتفاق برای مهراد و مامانش و باباش افتاده که عین این فیلمای قشنگ می مونه. اولیش قشنگترین عیدی بود که مهراد تا حالا گرفته. داستان از این قراره که مهراد و مامانش و باباش رفتن بیرون. مامانش توی مغازه بود و مهراد و باباش بیرون منتظر! باباشتان تعریف می کنه که دو تا پسر بچه 7-8 ساله از این فروشنده های سر چهار راهها نشسته بودن کنار خیابون و داشتن پولهاشونو می شمردن. مهراد میره کنارشون و میشینه و شروع می کنه باهاشون حرف زدن و خندیدن. بچه ها با هم مشورت می کنن و یه هزاری به مهراد عیدی می دن! باباشتان می گفت می خواستم قبول نکنم اما اصرار کردن که عیده و بزرگترا به کوچیکترا عیدی می دن و .....! این هزاری خیلی خیلی زیاد برای مامانش و باباش و مهراد ارزش داره. بچه هایی که شاید این هزاری حکم یه گنجو براشون داره گنجشونو با دل خندوون بخشیدن به مهراد! حس خیلی قشنگیه! کنارش شادی و حس قشنگ مهربووونی رو به مهراد و مامانش و باباش هدیه دادن.

دیگه اینکه این بار باباشتان داخل مغازه موندگار شده و مهراد و مامانش بیرون دارن می چرخن. یه مغازه اسباب بازی فروشی مهرادو جذب کرده. می گه ماشین بخییم(بخریم) و رتاه می افته طرف مغازه. مامانش که می دونه اگه برن داخل از پس مهراد بر نمی یاد جلوی در مغازه مهراد و می گیره و بهش می گه که فقط می تونه ویتزینو نگاه کنه. همزمان یه پسر جوون داره از مغازه میاد بیرون. از در بیرون نیومده دوباره برمی گرده تو و چند دقیقه بعد با یه ماشین خوشگل آبی میاد بیرون و میده دست مهراد و می گه این برای شماست و سریع میره! مامانش فقط می تونه یه تشکر سریع ازش بکنه چون آقاهه بدو رفت! این ماشین بین اسباب بازیهای مهراد مثل الماس می درخشه! حس خوب یه قلب مهربون همراهش تو خونمون لونه کرده. مامانش و باباش یاد گرفتن که چقدر راحت میشه حسای خوبو به خونه های دیگروون مهمون فرستاد جوری که تا ابد مهمونشون بمونن!

و آخری هدیه سال نوی مهراد بود به مامانش و بابشتان! یه پسر کوچولوی خوش اخلاق که شب 29 اسفند اخرین شیرشو خورد و به راحتی باهاش کنار اومد! مامانش بهش گفت که می می دیگه شیر نداره، یه کوچولو درد می کنه و مهراد باید نازش کنه و شیر از لیوان بخوره. پسر مهربون مامانش، یکی دو روز اونم فقط نصف شب که بیدار می شد و حواسش نبود، یه کم بدخلقی کرد بعد خیلی خیلی آسون با قضیه کنار اومد. موضوعی که خیلی به مهراد کمک کرد این بود که قبلش مامانش و باباشتان به کمک هم به مهراد یاد داده بودن که خودش به تنهایی بخوابه. خلاصه این قضیه خیلی خیلی اسونتر از اون چیزی که فکر می کردن تموم شد!

مامانش نوشت: اینم تقویم امسال مهراده که کاملا دست ساز مامانشه! فایل بدون عکسشم برای هر کسی که آدرس میل برای مامانش بذاره فرستاده می شه تا عکس فرشته خودشو توش بکاره!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط مامانش

مامانش که عاشقه ته دیگه شما رو نمی دونه، برای همین دلش نیومد این ته دیگای سال نودو تو وبلاگ جناب مهراد خان نذاره:

اول از همه اینکه پسمل خان بالاخره برای اولین بار رفتن آرایشگاه. اینم سندش:

دوم اینکه می دونین چه جوری پا تو کفش بزرگترا می کنن؟ اینجوری یه لنگه کفش مامانش، یه لنگه کفش باباش

و دیگه اینکه می دونین یه موتور چقدر دسته مهراد خان دووم میاره تا این شکلی بشه؟ مامانش بهتون میگه: دوهفته!

و فکر می کنین چه جوری می شه با این موتور بازی کرد؟ اونم مهرادخان بهتون می گه:ایجورییی!

مامانش نوشت: و آخر اینکه امیدوارم سالی که میاد برای همه سالی باشه پر از نیکی، پر از شادی، پر از آرزوهایی که برآورده می شن.سال 1391 مبارک همتون باشه.





نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط مامانش

تولدت مبارک پسرکم

23 اسفند 1388

23 اسفند 1389

23 اسفند 1390



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط مامانش

اولین عکس پرسنلی آقای مهراد


بماند که اقای عکاس فقط مانده بود که پشتک وارو بزند تا جناب مهراد بخندند! و ایشان فقط لطف فرمودند و اشکهایشان را فرو خوردند!




نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390 توسط مامانش
.: :.

قالب وبلاگ
Backgrounds & Winter Backgrounds