تبليغاتX
دردونه مامانش و دردونه باباش
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers
دردونه مامانش و دردونه باباش
این دردونه که می بینین تک ستاره ماست!

این جوجه عقاب تصمیم گرفته برای خودش لونه درست کنه:

اول ناشیانه:

بعد کارتون خوابانه:

اگه گفتین مبلمانش چه جنسیه:

و بالاخره خلاقانه:






نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390 توسط مامانش

باباشتان نشسته جلوی تلوزیون و دنبال یک برنامه دیدنیست که ارزش وقت گذاشتن داشته باشد. تصادفی می رود روی کانالی که آن گوسفند کوچک شیرین و مشهور و دوستانش مشغول هنر نماییند. از انجاییکه مامانش و باباشتان این کارتون را دوست دارند می نشینند به تماشا! مهراد هم خودش را می رساند و با ابراز احساسات فراوان برای ببعی ها و آقا هاپو، همراهشان می شود. این کارتون که تمام می شود، کارتون تام و جری شروع می شود، باز هم مامانش و باباشتان عاشق این کارتون، می نشینند به تماشا و مهراد هم همراهیشان می کند. جری موشه، آقا مهراد را یاد آقا جیر جیر خودش می اندازد، می دود و پیدایش می کند و جیر جیر به بغل می نشیند به تماشا. رفته رفته صورتش درهم می رود، کمی بعد پناه می آورد به آغوش مامانش. بعد لبهایش می لرزد و آخر سر های های می زند زیر گریه! مامانش و باباش تازه خشونت پنهان در این کارتون دوست داشتنی را کشف می کنند و تلوزیون خاموش می شود اما باورتان نمی شود که پسرک تا نیم ساعت هق هق می کرد و زیر لب آقا جیر جیر کنان، لبهایش را می لرزاند! تام و جری هم می روند جزو برنامه های ممنوعه!

نکته: آقا جیر جیر مورد بحث در تمام طول سفر، مهراد را همراهی کرده و در گوشه پایینی عکس حضور دارد:




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 توسط مامانش

مامانش و باباش و مهراد این چند روز تعطیلی رو رفته بودن دو تا شهر مختلف. شهر باباشتان و شهر مامانش. فرصت کم بود برای همین به هر شهری یک روز و نصفی رسید. فکرشو بکنین که تو این یک روز و نصفی مهراد کلی ادمای مختلف دیده که همشون عاشقش بودن و کلی باهاش بازی کردنو کلی از بودن باهاشون لذت برده، بعد ییهو، همگی غیب شدن! همه کسایی که یه روزه بهشون دل بسته بوده،از دو تا مامان بزرگاش و بابا بزرگ گرفته تا پسر دایی کیهان و مینا جون و عمه هلینا و ...... نتیجه: یک عدد مهراد خان مستقل غیر وابسته تبدیل شده اند به پسرکی که باباشتان و مامانش باید 24 ساعت جلوی چشم ایشان باشند و حتی وقتی یکی می رود پی کاری، گوله گوله اشک می ریزد و دل آدم و عالم کباب می شود از ناله های فراقش! خدا به خیر کند آن اضطراب ناشی از اسباب کشی را که در پیش است!
مامانش نوشت: یادتان هست نوشته بودم که هیچ خانه ای افتخار حضور ما را برای بیش از دوسال ندارد؟ چه خانه خودمان باشد چه خوش نشین خانه مردم باشیم؟ این یکی حتی به یک سال هم نرسید. این بار مثلا میرویم خانه ای که همه امیدوارند 10-20 سالی ساکنش باشیم. اما پیشینه اسباب کشی های ما چیز دیگری می گوید! خودمان هم مشتاقیم ببینیم اینجا چقدر ساکن می شویم!




نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط مامانش
   سپاس


باز هم مامانش نوشت: روز قبل از تاسوعا، به صدای دسته ای که از نزدیکی خانه می گذرد شال و کلاه می کنیم تا پسرک منبع صداهایی را که به نظرش عجیبند، ببیند، اما تا برسیم، دسته عزاداران میدان دور پارک کوچکمان را دور زده اندو رفته اند. از دور انتهای دسته را می بینم و سیل جمعیتی را که با دسته روانند.بعضی گریان از پی آرزویی، برخی در پی شفای عزیزی،  برخی نالان از دل سوخته ای. مهراد با دیدن پارک صداها و تبلها را فراموش می کند و می رود قاطی بچه ها به بازی. نگاهم هنوز دنبال جمعیت روان پی دسته است. صدای خنده مهراد توی گوشم می پیچد. هوای خنک صورتم را نوازش می کند. یک لحظه دلم می لرزد. چقدر من ناسپاسم. نه درد بی درمانی دارم، نه دل سوخته ای، نه اشکی از سر درماندگی. آرامشم هجوم می آورد در تمام احساسم. از آن درون درونم خدا را شکر می کنم به خاطر هر آنچه که دارم و داده، و هر انچه که ندارم و نداده.




نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390 توسط مامانش
   مادرم


مامانش نوشت: باباشتان ماموریت است. من و مهراد تنهاییم. تصمیم می گیرم یک آش مقوی با کلم قمری برای مهراد بپزم. کلمها را می گذارم روی تخته و شروع می کنم به خورد کردنشان با بزرگترین چاقوی آشپزخانه. کلمها شیطانند. لیز می خورند و در می روند. در یکی از شیطنتهایشان، انگشتم به جای کلم میرود زیر چاقو!  خون دستم همه جا می پاشد. مهراد به صدای آخم می دود طرفم. خودم را جمع و جور می کنم. دستمالی روی دستم می گذارم و به مهراد می گویم که دستم زخم شده و یه کم درد می کنه. مهراد با ارامش می دود پی بازیش. من می مانم و انگشتم و چسب زخمهایی که به زور بازو هم باز نمی شوند. یاد آن روزهای دور می افتم که دختر یکی یکدانه ته تغاری خانه بودم و اوف که می گفتم مادرم می دوید طرفم و نازم را می کشید. تنهایی و نبودن باباشتان خفه ام می کند. بالاخره یکی از چسبها تصمیم می گیرد از پوشش بیرون بیاید. با خودم فکر می کنم چند سال است که کسی ناز مادرم را نکشیده آنگونه که مادرش می کشیده؟ جای خالی مادرش را چه کسی برایش پر کرده؟ما همیشه فرزندان او بودیم محتاج نوازشش. یادم باشد این بار که دیدمش، این بار که نیازمند نوازش یافتمش، مادرش باشم. اگر یادم بماند و یادم برود که تا دیدمش دوباره بشوم دختر یکدانه خانه

مامانش نوشت 2: این به این معنی نیست که نمی دانم پدرم هم مادری ندارد که نوازشش کند. می دانم اما چون جنسم با جنس مادرم یکیست، چون مادرم هم مادری است که زخمهایش را بی صدا بسته تا ما آرامشمان به هم نریزد، شاید بیشتر یادش می کنم در این لحظه ها. یادم باشد قبل از اینکه بروم در جلد دختر لوس بابا، لختی مادری کنم برایش.




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390 توسط مامانش

دوستی یه اس ام اسی برای مامانش فرستاده به این مضمون : زندگی جیره مختصری است، مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است، مثل یک حبه قند، زندگی را با عشق، نوش جان باید کرد. مامانش و باباش زندگیشونو با این حبه های قند نوش جان می کنند:

1-      پسرک یاد گرفته که صدای شیرین غیل غیل غیل از خودش در بیاورد! وقتی با شتاب می دود غیل غیل غیلی راه می اندازد که شنیدنیست!

2-      در آخرین سفرخانواده سه نفره، میناجون و کیهان در طول سفر همراهشان بودند. برای اینکه حوصله کیهان سر نرود داخل ماشین که بودند، اسم بازی می کردند ( همان که نفر بعدی اسمی با حرف اخر اسم قبلی باید بگوید!) مهراد هم آن وسط تمرین حرف زدن می کرد با تکرار اسمهایی که می شنید. و کیهان هم گیر داده بود که هپتان اسم است!

3-      مینا جون در طی این سفر پسرک را شرطی کرده! یک دو سه که می شنود شروع می کند به ناناینانای کردن و سرش را به چپ و راست تکان می دهد و از ته دل می خندد. اگر بالشی، لحافی، چیزی هم دم دست باشد خودش را پرت می کند روی آنها

4-      پسرک کارهای بامزه زیادی یاد گرفته از بزن قدش گرفته تا دست راستی که به شیوه حاضر گفتن مدارس با شنیدن اسمش بالا می برد اما جدول ضربی که یاد گرفته بامزه ترین است! در تلاش برای اینکه جواب دو دو تا را بگوید چهار تا نقشها برعکس شده! او می گوید دو دو تا و مامانش و باباش پاسخ می دهند: چهار تا!

5-     کوتاه کردن موهای پسرک حکایتی شده! دو دستی موهایش را می چسبد و نه نه گویان در می رود!

6-      عروسک اردکی دارد که دگمه اش را فشار دهی کواک کواک می کند، اسم عروسک شده کواک کواک و مهراد از صبح تا شب اردک به بغل کواک کواک کنان در خانه به شیوه اسبی!!! یورتمه می رود!

7-  یک قابلمه با یک ملاقه بدهی دستش روی میز تلوزیون آش می پزد! جالب است که آشپزخانه اش همانجاست که ده ماهی است هست. اصلا جابجا نمی شود و حاضر نیست روی میز دیگری آشپزی کند.

8-      سر میز شام(تنها وعده ای که سه نفر کنار هم غذا می خوریم) مامانش و باباش که گل می گویند و گل می شنوند، مهراد هم شروع می کند به الکی خندیدن و بعد کلی به زبان کره ای حرف می زند و دستهایش را باز و بسته می کند و دوباره می خندد! در راستای جلب توجه هم گاهی آب به روی مامانش و باباشتانش می پاشد!

9-      صبح که بیدار می شود، خیلی بامزه دستهایش را باز می کند و می گوید: بابا نیشت!( به معنی نیست)

10-  ویتامینش ، قاطی دلستر می شود تا بی دردسر بخورد، یه قلپ که می خورد کلی توضیح به زبان کره ای و یک جمله واضح تحویلمان می دهد: دیلیستیر نیشت!(دلستر نیست) و بقیه اش را لب نمی زند!

11-   جدیدا اسباب بازی جالبی پیدا کرده: باباشتان!!!! از در که وارد می شود از سر و کولش بالا می رود و بعد اصرار که باباشتان باید دراز بکشد تا مهراد رویش بالا پایین برود و دستی به موهایش بکشد و انگشتی توی چشمش فرو کند و گوشش را وارسی کند و روی شکمش ضرب بگیرد و.... و تا آخر شب هیچ سراغی از مامانش نمی گیرد!

12- عاشق ریختن لباسهای کثیف توی لباسشویی است، هر دفعه که باباشتان بیرون می رود و برمی گردد، راه می افتد دنبال او تا لباسهای کثیفش را بگیرد و بربرد توی ماشین لباسشویی

 و تا دلتان بخواهد حبه قند داریم برای نوشتن! سریالیش می کنیم برای پستهای بعدی!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390 توسط مامانش

قبل از تشریف فرمایی جناب مهراد، مامانش و باباش اصلا نمی دونستن که چه عادات خوبی دارن و چه عادات بدی. حالا یک آینه تمام قد یک وجب و نصفی در خانه دارند که مدام یاداوری می کند که مامانش و باباش چه جور مخلوقاتی هستند! مسواک بزنند، آقا تشریف می اورند و مسواک می زنند، رختخوابشان را مرتب نکنند، آقا هم لحافش را هر جای خانه که دلش بخواهد رها می کند. آشغالها را به جای سطل آشغال، درون سبد کوچک ظرفشویی بیاندازند، جناب مهراد هم هر چه دم دستش بیاید از فاصله نیم متری پرت می کند داخل همان سبد کوچک 10 سانتی! پفک بخورند، آقا مهراد هم پفک می خواهد، میوه بخورند میوه می خواهد!  و .... اینگونه است که تربیت مجدد در دهه 30 زندگی مامانش و باباش در خانه به راه است!

مامانش نوشت: این عکس را هم سریعا ساعت یک و نیم نصف شب آپلود می کنیم تا از مامان روشنک آرتین پیشی گرفته باشیم و بهانه ای هم باشد برای تشکر از هدیه ای که مهراد عاشقش شده:( امیدوارم عکسهای دوربین مامان روشنک بهتر از اینها از آب دربیاید. مگر این دو تا وروجک یک لحظه ارام می گرفتند که یک عکس درست و حسابی داشته باشند؟ توی هر عکسی یکیشان یا هر دو تایشان چپول افتاده اند!)




نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر 1390 توسط مامانش
.: :.

قالب وبلاگ
Backgrounds & Winter Backgrounds